تبليغاتX
فصل زرد
پنجشنبه یکم اسفند 1387

سلام  

این بار ز رسم زندگی گویم

از  سعادت  انسانی  ز بندگی  گویم

این  بار  می خواهم  زبندگی  گویم

 ز بندگی  بنده  نوازی  گویم

بندگی بر این بنده نواز همچو ساطانیست

 ای بنده نواز به نوازروح ما را زاسم اعظمت

تا خود را ز این قفس ازاد سازیم

و خود را به مقام ادمییت رسانیم

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:43  توسط بن حور   | 

چهارشنبه هشتم اسفند 1386

 

ببار باران ببار باران

ببارو با خود بشوی اشک مرا   تا منی جز این من شوم

ببارو امید ناامیدهای من باش  چرا که ناگزیر به بودنم

ببار ارامو اسوده  تا مرا در جویبارهای زندگی به دریای ازاد رسانی

ببار بارن  ببار که بوی عطر تو نسیم زندگیست

ببارو زینت ده این منی که زخاکم به رنگ سبز زندگی

ببارو بزدای دل را ز هر چه بد دلیست

ببار ای سنبل زندگی   ببارو ارزانی ده عمر جاوید را

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:56  توسط بن حور   | 

یکشنبه یازدهم شهریور 1386

ایا ذهن ما ادمیان برای این سا خته شده که تمام وقایه دورو بر خود را ببیند

و انها را در جایی بایگانی کند تا روزی در  لحظه ای معین دوباره بر ما

یاداوری شود . نمی دانم، ایا به یاد اوردن چیز هایی که ذهن خسته ما

دیگر تحمل فکر کردن به ان را ندارد .دلیله خاصی می تونه داشته باشه .

اینو می دونم که هیچ کاری بی دلیل نیست ، ولی اگه قراره چیزی رو به یاد

بیاریم .چرا باید  اونو فراموشش کنیم .فراموشی همچون  نعمتی است 

 بر دل ماتم زده درویشان ، که لحظه های تلخ زندگی را به دست او می سپارن.

اما فراموش شدن خیلی سنگین تر از اونیه که ما تصورشو داریم.  

خدا یا از تو می خواهم که مرا به دست فراموشی نسپاری . 

 چرا که زنده ایم با یاد دیگران و زندگی می کنیم تا لحظه فراموشی، 

 به خاطر بسپار

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:54  توسط بن حور   | 

سه شنبه نوزدهم تیر 1386

اسمون دل ابیست ،ابی تر از همیشه

ذلال و پاک مثل دریا ،زیبا و دل نشین ،

مثل ستاره،مثل ماه،ازادو رها ،مثل باد

تازه تر از همیشه،مثل باران،مثل اشک

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:22  توسط بن حور   | 

جمعه چهارم خرداد 1386

سلام 

من همیشه چشم در راهم تا تو را دوباره با کوله باری از

حرف های نگفته به اغوش گرم

حرف های دل خود مهمانی کنم . تا باز لحظه زیبای را بر

 دفتر خاطراتم به ثبت برسانم .

تا برگ سبزی باشد بر دل  ماتم زده من. تا شاید با در کنار

 هم گذشتن همین ثانیه های

زیبا، بتوان زندگی را از نو نوشت. از نو نوشت از نو نوشت.

زندگی که  اکنده از فریاد های

بی صدا و  بغض های نترکیده که اصل وجود ان را فرا گرفته .

راچه طوری از نو نوشت .امید

های واهی که خود را به ان دل خوش کرده ایم تنها چیزی

است که مارا در این جلو رفتن

ها ، از ادامه دادن وا نمی داره . و قدم های سست و بی

استوار که لحظه لحظه ان را

 لغزش هست. ما را به سوی انچه که از پیش تایین شده

می برد.و در جاده های صاف

و بی ریا این ما هستیم که باز تنهایم .

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:0  توسط بن حور   | 

یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386

برگ زردی هستم که با صدای اب به رقص بازی در

این هیاهوی روزگار تن می دهم . و با نگاهی مبهم به

 غروبی که رنگ تن مرا بر خود گرفته،و بر طبیعت

هستی زیبایی دل را فکنده،که در رقص این ثانیه ها

مرا امید به بودن می دهد.و این غروب است که

 مرا ز خود بی خود می سازد و انچه راکه هستم

به دست فراموشی می سپارم .و به سوی منی که 

دوست دارم رهنمون می شوم. نه منی که هستم،

 منی که در خیال با او هستم

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:50  توسط بن حور   | 

دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386

TinyPic image 

دل من یه باغبون می خواد 

 یه باغبون خوب و مهربون می خواد

 یه باغبون می خواد

یه باغبون با عطر اون می خواد

یه باغبون با عشق و جون می خواد

یه باغبون می خواد

یه باغبون، بهار و اشیون می خواد

یه باغبون، عشق و جنون می خواد

......................................................

یاداوری

به یاد اور، انچه از دفتر خاطرات پاک شده .

به یاد اور، تا دوباره بر دفتر خاطرات ثبت شود.

به یاد اور، لحظه زیبای غروب خورشید را  .

به یاد اور،به هم رسیدن زشتی ها و پاکی ها را.

به یاد اور، که چه بودی و چه هستی .

به یاد اور، تا دوباره در ذهن ها مرور شویم.

به یاد اور،کز یاد است که زنده ایم .

به یاد اور ، به یاد اور ، به یاد اور

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:42  توسط بن حور   | 

سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386

او که می تواند،نگران و اشفته است.

او که نگران و اشفته نیست ،نمی تواند.

.............................................................

انها که زنده اند ،در یادها نیستن.

انها که در یادها هستن، زنده نیستن.

.................................................................

دوست داشتنی هستن، نیستن که دوستشان بدارن.

هستن که دوستشان بدارن، دوست داشتنی ها نیستن.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:9  توسط بن حور   | 

دوشنبه سوم اردیبهشت 1386

TinyPic image 

سلام به روزای تکراری ، که تکرا ر همچون بادی

 در لابه لای صفحات زندگی ما سرک می کشد

و با حالت شلاق وارش مارا به جلو می راند.

و در این رفتن به جلو ، فقط دل خوشیم به

شکوفه کردن گلبرگ های زندگی که همچون

طاووسی به خود نمایی می پردازد . و با عطری

که از خود تراوش می کند ، به ما نفس زندگی 

می دهد. و در یک چشم بر هم زدن نظاره گر

ریختن گلبرگ های زندگی هستیم . و با چنان

نقش و نگاری،بستر این خاک پاک را تزیئن میکن،

که گویی سالها بر این بودن که چنین چیزی را به

تصویر کشن. که در این نو شدن ها تنها چیزی که

ما را ازار می دهد گذز عمر است و تکرار .

 ......................................................................

در اوج قدرت مرد باش

در اوج غم امیدوار باش 

در اوج ناراحتی بخشش داشته باش

در اوج خواستن متواضع باش

در اوج عشق عاشق باش

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:58  توسط بن حور   | 

شنبه یکم اردیبهشت 1386

نمی دونم چرا ، ولی احساس می کنم

 که تو همچون دریایی و من همچون قایقی هستم۰

که خود را در میان موجهای خروشان 

 دریای دل تو می بینم ۰ولی با این وجود، استوار در

 جای خود ایستاده ام۰و به افق دورتر

 از دست راس می نگرم۰که در این بین، در ذهن 

 اندیشه ای را مرور می کنم۰که چهار

 چوب ان را از مهرو محبت و صفا و صمیمیت ،

 ساخته ام۰که در ان از عشق بادبانیست ۰

و نسیم ملایمی که از سوی تو بلند می شود ، ان 

 را به حرکت در می اورد۰که مرا با

 خود به ان سوی زندگی می برد۰ولی افسوس تند بادی،

 کل ان چیزی را که با عشق در کنار

 هم چیده ام ،از بین می برد ۰ و مرا با کلی خاطره،

در تنهایی فرو می برد۰

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:47  توسط بن حور   | 

سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386

TinyPic image 

صدام دیگه در نمی یاد،تا بخونم،حرف بزنم،تا دلم اروم بگیره،

حتی فکرمم دیگه کار نمی کنه،تا لااقل بتونم بنویسم۰

تا شاید چیزی رو که می خواستم به زبون بیارمو ، نیوردم،بتونم

 روی کاغذ پیادش کنم ۰ باور کن یادم نمی یاد ، چی 

  می خواستم یا چی باید می گفتم که نگفتم ۰ این روزها رشته 

 افکارم مثل موجهای دریا ، مثل غرش اسمون

 موقع بارش بهم ریخته۰ باور کن نمی دونم۰شاید هنوز خودمو 

 پیدا نکردم، بعد از این گم گشتگی تو اسمون،

بعد از اون سر سپردگی به باد ، که هر جا خاست منو با خودش برد۰

مثل خواب بود، مثل موقعی که ادم می خواد بخوابه،

وقتی که همه کارهایی که طی روز انجام دادی و جلوی چشمات 

 می بینی،به همان راحتی به همین سرعت  که 

 نمی دونی کی خوابت برد،گذشت۰ اره تموم شد ، تموم شد

 و نفهمیدم که چی بود و چی شدو از کجا امدو

 به کجا رفت، اصلا با من چی کار داشت۰

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:6  توسط بن حور   | 

یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386

TinyPic image 

همیشه برای اغاز باید دلیلی وجود داشته باشد.

حال انکه ممکن است، این دلیل روزنه نوری باشد که پایان راه

را نشان می دهد. با اغاز هر چیزی پایان ان هم در سرشت طبیعت

حک می شود . چه راه خود را به پایان برسانیم یا که نه .

در هر صورت این پایان است که منتظر ماست ، تا اغاز دیگر را

به ما نشان بدهد.در اخر این انتهاست که اغاز دیگر را می سازد.

اغازی که نهفته در اصل اتنهاست.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:3  توسط بن حور   |