صدام دیگه در نمی یاد،تا بخونم،حرف بزنم،تا دلم اروم بگیره،
حتی فکرمم دیگه کار نمی کنه،تا لااقل بتونم بنویسم۰
تا شاید چیزی رو که می خواستم به زبون بیارمو ، نیوردم،بتونم
روی کاغذ پیادش کنم ۰ باور کن یادم نمی یاد ، چی
می خواستم یا چی باید می گفتم که نگفتم ۰ این روزها رشته
افکارم مثل موجهای دریا ، مثل غرش اسمون
موقع بارش بهم ریخته۰ باور کن نمی دونم۰شاید هنوز خودمو
پیدا نکردم، بعد از این گم گشتگی تو اسمون،
بعد از اون سر سپردگی به باد ، که هر جا خاست منو با خودش برد۰
مثل خواب بود، مثل موقعی که ادم می خواد بخوابه،
وقتی که همه کارهایی که طی روز انجام دادی و جلوی چشمات
می بینی،به همان راحتی به همین سرعت که
نمی دونی کی خوابت برد،گذشت۰ اره تموم شد ، تموم شد
و نفهمیدم که چی بود و چی شدو از کجا امدو
به کجا رفت، اصلا با من چی کار داشت۰